|
باران شوید و بر همه ببارید! زندگی بارانی همیشه شادابی و طراوت با خود دارد!!
|
|
0 اصل اعتماد به نفس: فرمول استفاده کردن از فرمول موفقيت نهايي: |
|
(دکتر علیرضا آزمندیان) |
داستان های پند آموز
*************************************************************
یک سخنران معروف در مجلسی که دوصد نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
دست همه حاضران بالا رفت...
سخنران گفت بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
و باز دستهای حاضرین بالا رفت...
این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روی زمین کشید بعد اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟
باز دست همه بالا رفت...
سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید ، و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم خم می شویم ، مچاله می شویم ، خاک آلود می شویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم.
.....................................................
مرگ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد.
.....................................................
خدایا چرا من ؟؟؟؟
آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد.
او در جواب گفت:
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند. 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدایا چرا من؟
.....................................................
دو فرشته
دو فرشته مسافر براي گذراندن شب در خانه يك ثروتمند فرود آمدند.
اين خانواده رفتار مناسبي نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلكه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.
فرشته پيرتر در ديوار زيرزمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد.
وقتي فرشته جوانتر از او پرسيد چرا چنين كاري كردي؟
او پاسخ داد: جوان «همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند».
شب بعد اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.
بعد از خوردن غذاي مختصري كه آنها داشتند، زن و مرد فقير تخت خود را براي استراحت در اختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را در حاليكه گريه مي كردند ديدند. گاو آن دو كه شيرش تنها وسيله امرار معاششان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟
آن خانواده اولي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي، اما اين خانواده دارايي اندكي داشتند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد.
فرشته پيرتر پاسخ داد: وقتي در زيرزمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد.
از آنجا كه آنها بسيار بددل و حريص بودند شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم.
ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمده بود و من به جايش آن گاو را به او دادم.
جوان همانطور كه گفتم: «همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند» و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نكته پي مي بريم.
.....................................................
موازي
پسرك پريد لبهی جوی آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راهرفتن. دخترك اما لبهی ديگر جوی آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوری هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوی آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همديگر می رفتند، با فاصله يك جوی آب از هم. رسيدنی در كار نبود، حتی تا قيامت!
.....................................................
دوبرادر
سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .
يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد. نجار گفت : من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟
برادر بزرگتر جواب داد : بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم .
نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار .
برادر بزرگتر به نجار گفت : من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم .
نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : نه چيزي لازم ندارم ...
هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود . نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.
كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟
در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست .
وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است .
كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند .
نجار گفت : دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم .
موقعیتهای ناراحت کننده شما را سریعاً در حالت ضعیفی می برد به طوریکه دیگر قدرت کنترل موقعیت را نداشته باشید. دعواها و مشاجرات ممکن است درنتیجه اختلافات شخصیتی، عدم توافق ها، یا صرفاً ضعف یا فقدان ارتباط صحیح به وجود آید. اگر احساس می کنید که به کرات تسلط بر اعصابتان را از دست می دهید، یادگرفتن اینکه چطور احساساتتان را به درستی کنترل کنید بخشی از فرایند رشد شماست. این مهارتی است که همه ندارند و احتمالاً نه شما و نه طرف مقابلتان در آخرین دعوایی که داشتید از خود نشان نداده اید. اما دفعه بعد که با یک اختلاف نظر متوجه شدید که فشارخونتان در حال بالا رفتن است، از این 7 راه برای آرام کردن و حفظ کنترل اعصاب خود استفاده کنید.
1. شانه هایتان را بلرزانید. در اکثر ما قسمت اعظم فشار در پشت گردن، شانه ها و بالاتنه جمع می شود. دفعه بعد که در یک موقعیت ناراحت کننده گرفتار شدید، اگر دقت کنید خواهید دید که شانه هایتان به جلو خم شده و عضلاتتان منقبض می شوند. لرزاندن شانه ها باعث می شود فرم بدنتان را دوباره به حالت نرمال برگردانید، طبیعی نفس بکشید و کمی آرامتر شوید.
2. برای قدم زدن بیرون بروید. گاهی اوقات نفس کشیدن در هوای آزاد همه آن چیزی است که برای تغییر حال و هوا به آن نیاز دارید. وقتی عصبانی می شوید، بیرون رفته و نفس عمیق بکشید. حتی یک پیاده روی کوتاه می تواند خیلی کمک حالتان باشد. بالا بردن گردش خون، حتی اگر برای یک لحظه کوتاه هم که باشد، فکرتان را بازتر می کند.
3. یکدسته ورق پاره کنید. یکی از ساده ترین فعالیت هایی که می تواند حواس شما را از موضوع منحرف کرده و عصبانیت شما را خالی کند، این است که یک دسته ورق را پاره کنید.
4. با مدیتیشن و ریلکسیشن خود را آرام کنید. از بین بردن استرس به طور طبیعی، نیازمند صبر و تحمل است. وقتی روی آرام کردن درونی خود تمرکز کنید، آنوقت می توانید با فکری بازتر به همه چیز نگاه کنید.
5. ناراحتی هایتان را روی کاغذ بیاورید. خودکار و کاغذ ابزارهایی بسیار ارزشمند برای بیرون کردن افکار ناراحت کننده از ذهنتان هستند. حتی اگر هیچوقت عادت نداشته اید که برای خالی کردن خودتان از نوشتن استفاده کنید، نوشتن چند جمله خیلی ساده درمورد افکاری که در سرتان می گذرد خیلی به آرام کردنتان کمک میکند.
6. چشمانتان را ببندید و نفس عمیق بکشید. اجازه بدهید حتی برای یک لحظه هم که شده، زمان در ذهنتان متوقف شود. با این روش می توانید روی بیرون کردن فشارهای روحی و احساسی از ذهنتان تمرکز کنید و آرام آرام فکرتان را باز کنید.
7. شمع وانیلی یا سنبل روشن کنید. رایحه وانیل آرامبخش و تسکین دهنده است درحالیکه عطر سنبل هم تقریباً خواب آور است. بااستفاده از این رایحه های قوی می توانید به بیرون کردن استرس از بدنتان و از بین بردن عصبانیتتان کمک کنید.
اگر پس از دعوا و مرافعه احساس می کنید ذهنتان مغشوش شده است و بی قرارید، می توانید بااستفاده از هریک از این راهکارها آرامش را به فکر و جسمتان برگردانید. شاید پیدا کردن تعادل در وسط مشاجره دشوار باشد اما نیاز به تمرین دارید. فقط یادتان باشد که تنفس عمیق می تواند هر انرژی منفی را از بین ببرد. با این راهکارها خیلی زود یاد می گیرید که چطور بر احساسات خود فائق آیید و بدون از دست دادن کنترل، همه مشاجرات را از سر بگذرانید.
کوتاه ولی عمیق
� آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است
- وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما
- سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد
- اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید
- افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند
- پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر
- كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم
- ارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید
- انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند
- همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد
- تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است
- دشوارترین قدم، همان قدم اول است
- عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید
-آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد
- وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید
- در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش
- امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست
- برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست
- امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم
- بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید
- آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند
- هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود
- اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید
- صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست
- وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند
- كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
- كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند
- بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی
- آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید
- اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید
- خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید
- خداوند به هر پرندهای دانهای میدهد، ولی آن را داخل لانهاش نمیاندازد
- درباره درخت، بر اساس میوهاش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش
- انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال میكند دیگران را فریب داده است
- كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند
- هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد
- كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
- اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
-اینكه ما گمان میكنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم .
-يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر ميكنه احساس ميكنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست
- خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروي. دو تا دست داد تا نگه داري. دو گوش براي شنيدن و دو چشم براي ديدن داد ولي چرا فقط يک قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا تو آن را پيدا کني
- خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم هاي گذشته، فراموش نکردن عبرت هاي گذشته، غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده
- مهم اين نيست که قطره باشي يا اقيانوس، مهم اين است که آسمان در تو
منعکس شود.
- زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.
- اگه تو خدا را فراموش كردي اين رو بدون اون هرگز تو رو فرا موش نمي كنه چون دوست داره
- خوشبختي و بدبختي براي يه مرد شجاع مثل دست راست و چپش مي مونه . اون هر دوشونو به كار ميبره
- مردم به همان اندازه خوشبخت اند كه خودشان تصميم ميگيرند. خوشبختي به سراغ كسي ميرود كه فرصت انديشيدن در مورد بدبختي را نداشته باشد.
- دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي
- اگر نماز گزار بداند كه چقدر از رحمت الهي او را فرا گرفته هرگز سر از سجده بر نمي دارد...
- چه بسا اشخاصي که تنها با طنين کلنگ گورکن از خواب غفلت بيدار مي شوند.
سخن بزرگان
مک دوگلاس :
کسی که تمام نیروهای خود را برای خدمت به جامعه اش و برآورده ساختن نیازهای خانواده مصرف کرده است، انسان موفقی است.
**********
اگرراه بهتری برای انجام کاری هست، سعی کنید آن را بیابید.
**********
دکترمارون :
باشکوه ترین کارکه انسان دراین جهان می تواندبکند این است که والاترین چیز ممکن را، ازهمان وسایلی که دراختیاردارد خلق کند، این است موفقیت و جزاین نیست.
**********
آرنولد گلاسکو:
زمانی که به ناچارتسلیم ضرورت می شوید، آنچه که اتفاق می افتد، پیشرفت است.
**********
حضرت مسیح (ع):
بخواه بهت خواهند داد. بجو، خواهی یافت. به دربکوب ، به رویت بازخواهد شد. زیرا هرکسی می خواهد دریافت می کند . جوینده، یابنده است ، بله هرکسی به دربکوبد به رویش بازخواهد شد.
**********
واندربرگ:
توزیع مجدد فرصت ها و موقعیت ها مهم تراز توزیع ثروت است.
**********
توماس جفرسون:
نگران کارنداشتن و بی روزی ماندن نباش. زیرا مردی که مسلح به فنون حرفه اش است هیچ وقت بیکارنمی ماند.
**********
جان گلن:
هنوزهم می توانیم بسیاری ازچیزها را ازطبیعت و همدیگربیاموزیم.
**********
ویل دورانت:
علم به ما آگاهی می دهد لیکن تنها فلسفه است که به ما خرد ارزانی می دارد.
**********
اسپنسر:
زمانی که دانش و اطلاعات شخص منظم نباشد، هرچه بیشتربداند، بیشترآشفته می گردد.
**********
کنفوسیوس:
دانش بی اندیشه دام است و اندیشه بی دانش بلا.
مرد صاحب فکر اول به تحقیق می پردازد، اگر نتیجه نگرفت راه صواب آسان است.
**********
ابراهیم زرقی :
قیمت آدمی بسته به مقدارهمت اوست.
**********
حضرت علی (ع) :
بلندی همت آنست که ازهرچه دردست مردم است نظربرگیری.
**********
دهخدا :
بالش خردمند به همت های بلند باشد نه به پدران ارجمند
**********
ویلیام هازلیت:
اشتیاق سوزان وسیله ای است لازم و ضروری برای رسیدن به هدفی که درزندگی دنبال می کنیم.
**********
دیل کارنگی :
اگر می خواهید مردم را نسبت به خود علاقه مند کنید ، با آنان با شوق و حرارت برخورد نمایید.
**********
ناپلئون هیل:
درجهان هیچ چیز غیرممکن نیست و طبیعت واژه ای به نام شکست را نمی پذیرد.
**********
امرسون:
برای آدم های مصمم و جدی همیشه وقت و فرصت فراهم است
دوستی چست؟
دوستی چیست؟ دوستی دیاری است از مردم داری، بخشش ها، فداکاری ها، پاکی ها، زیبایی ها، آرامش و شادی ها.
دوستی چیست؟ دوستی دنیای است که در آن از کینه ها، حسدها، خشمها، ستمگریها، آزارها، تلخیها، نفرت و زشتیها خبری نیست.
دوستی چیست؟ دوستی دستی است نوازشگر، دستی که می نوازد، می پرورد، دستی که می بخشد، دستی که می آراید خانه ی دلها را، دستی که می سازد اندیشه و آرامش را، دستی که می کند ریشه ی دشمنی ها را، دستی که پایان می دهد به جنگها و وحشی گریها.
دوستی چیست؟ دوستی رشته ایست ناگسستنی، ریشه پیوند دلها و فداکاریها و بزرگواریها، ریشه ی پیوند زیبایی ها به عشق ها، به شیرینی ها، رشته ی پیوند امیدها به پایان جدالها و جنگها، رشته پیوند روشناییها و خوشیها.
دوستی چیست؟ دوستی راه است، راه انسانهای بیدار، راه آدمهای آگاه، راه آنانکه به کمال می اندیشند، راه آنانکه کمر خدمت به صلح، سعادت، آشتی و نیک بختی بربسته اند.
دوستی چیست؟ دوستی سرمایه است، سرمایه داوری دردها، سرمایه دست عدالتها، سرمایه خوشی ها، سرمایه تپشهای قلب زندگی، سرمایه گردش فلک و آفرینش های جهان هستی.
دوستی چیست؟ دوستی چشم است، چشمی که در ژرفای دلها می رود، چشمی روشن، چشمی گیرا، چشمی روان پرور و روح افزا.
دوستی چیست؟ دوستی نور است، نوری که به دلها می تابد، نوری که همه هامون زندگی را روشن می کند، نوری که به زندگی هستی می بخشد.
دوستی چیست؟ دوستی دارایی است داراییئی که از دوست به دوست می رسد، بخششی که بسیار ارزنده و والاست.
دوستی چیست؟ دوستی داروست، داروی دلهای شکسته و روانهای پریشان، داروی امیدهای برباد رفته و توانهای در هم شکسته.
دوستی چیست؟ دوستی درمان است، درمان اندوها، پریشانیها و دیگر رنج ها و دردها و نابسامانی های روحی و روانی.
دوستی چیست؟ دوستی نیروست،نیروی زندگی بخش، نیروی امیدواری، توان دلها و اراده ها، نیروی رسیدن به شادیها، نیروی درک موقعیت ها و بالاخره جذب محبت دیگران و عشق ورزیدن به دیگران.

بنــــــــــده نـــــــــوازی و بند ه گی
یکی از فقرای شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید ( یکی از بزرگان دولت سلجوقی ) افتاد ودید که آنان باوجود غلام بودن جامه های فاخر وحریر به بر کرده و کمربند زرین به میان بسته اند منفعل شد رو به آسمان نمود و باحسرت تمام گفت : خداوندا! بنده نوازی را از جانب عمید یاد بگیر ! روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه ، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامانرا نیزبه باد کتک گرفت و از آنان خواست که هرچه سریعتر گنج خانه عمید را لو دهند و غلامان درکمال جوانمردی طی یک ماه ، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ، ولی لب به سخن نگشودند و راز ولی نعمت خود را فاش نساختند .
تااینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او میگوید : ای گستاخ تونیز بندگی را ازغلامان عمید یاد بگیر!
من زیباترین قلب دنیا را دارم
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا میکرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارم. جمعیت زیادی جمع شدند . قلب اوکاملا سالم بود وهیچ خدشه ای برآن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب اوبراستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند . مرد جوان قلب در کمال افتخارو باصدائی بلندتربه تعریف از قلب خود می پرداخت . ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبائی قلب من نیست . مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او باقدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود. قسمتهای از قلب او برداشته شده وتکه های جایگزین آنها شده بود اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند وگوشه های دندانه دندانه در قلب او دیده میشد . دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود……
مردم بانگاهی خیره به او مینگریستندوبا خود فکر میکردند که این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد . مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید وگفت : تو حتما شوخی میکنی ! قلبت را با قلب من مقایسه کن قلب تو تنها مشتی از زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیکنم . میدانی هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام اما این دو عین هم نبوده اند . گوشه هائی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزاند چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را بمن نداده اند . این ها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام.
امیدوارم که آنها هم روزی از گردند و این شیار های عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حالا میبینی که زبائی واقعی چیست ؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه های او سرازیر میشد به سمت پیرمرد رفت و از قلب جوان خود قطعه ای بیرون آورده و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.
پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خودرا در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود.
مشكلاتي كه يك خانم در برخورد با يك آقا باهاشون مواجه است

در صورتي كه شما با اون آقا برخورد خوبي داشته باشين، اون آقا مي گه كه شما عاشقش هستين.اگه برخورد خوبي نداشته باشيد، آقا مي گه شما مغرور هستيد.
اگه شما لباس هاي زيبا بپوشيد، اون آقا مي گه كه شما مي خواييد توجه اونو جلب كنيد.
اگه نپوشيد اون آقا مي گه كه شما از پشت كوه اومديد.
اگه باهاش بحث كنيد ميگه شما لجبازيد. اگه هميشه ساكت و حرف گوش كن باشيد، آقا مي گه شما مغز نداريد.
اگه شما از اون باهوش تر باشيد، آقا احترام و عزت خودش رو از دست خواهد داد. اگه اون باهوش تر باشه، اون حرف نداره.
اگه شما عاشقش نباشيد، اون سعي مي كنه كه شما رو بهر صورتي بدست بياره. اگه عاشقش باشين! اون سعي مي كنه كه يجوري ترك تون كنه (حقيقت داره نه؟(
اگه باهاش عشق بازي نكنيد، اون مي گه كه شما اون رو دوست نداريد. اگه عشق بازي كنيد، آقا مي گه كه خيلي كم ارزشين.
اگه بهش مشكلتون رو بگيد، آقا مگه شما همش مشكليد. اگه بهش نگيد، آقا مي گه كه شما بهش اعتماد نداريد.
اگه سرش غر بزنيد، شما مثل يه پرستار بچه باهاش رفتار مي كنيد. اگه اون سرتون غر بزنه، اون مجبوره كه اينكار رو بكنه.
اگه شما بزنيد زير قولتون، شما قابل اعتماد نيستيد. اگه اون زير قولش بزنه، اون مجبور بوده كه بزنه.
اگه شما سيگار بكشيد، شما يه دختر بدي هستين. اگه اون سيگار بكشه، اون يه جنتل من (Gentelman) هست.
اگه شما در امتحانات تون موفق بشيد، اون مي گه كه شما شانس اوردين. اگه اون موفق باشه، آقا يه مخ واقعيه.
اگه شما اون رو اذيت كنيد، شما يه ظالم واقعي هستيد. اگه آقا شما رو اذيت كنه، شما خيلي خيلي حساس هستيد.